بوالفضولی به شبی عابر کوری را دید
که چراغیش به پیش است و خمیش از عقب است
گفت ای بی خرد مسخره! فانوست چیست؟
ای که در چشم تو یکسان رقم روز و شب است
خنده ای کرد به او عابر روشن دل و گفت:
باش تا با تو بگویم که چه او را سبب است
نزد من روشنی و تیرگی از پایه یکی است
زان که این هر دو ز یک خالق و معبود و رب است
این چراغی که به همراهی من می بینی
از بر چون تو یکی کوردل بی ادب است
برچسب:
نویسنده: زهرا میرزاپور